این مطلب ۱۰۱ بار خوانده شده

یاداشت بسیجی اهل قلم از قم؛

از کنار هر دانشگاهی که رد می شدی بنر یا پوستر ثبت نام راهیان نور را می دیدی، دلمان میخواست دانشگاه ما هم قدمی بردارد وقتی شنیدیم مقداری از هزینه ها را باید دانشگاه بپردازد، ناامید شدیم! با دوستان به بسیج رفته و درخواستمان را برای گرفتن سهمیه مطرح کردیم،۲/۱۲/۱۳۹۳ نامه ای از طرف ستاد راهیان نور بسیج برای ریاست دانشگاه فرستاده شد، علیرغم پرداخت نکردن هزینه از طرف دانشگاه و همه بی مهری هایی که دانشگاه نسبت به این سفر زیارتی و مقدس داشت ،با به عهده گرفتن هزینه دانشجویان دانشگاه از طرف ستاد و با کمک امور فرهنگی دانشگاه، ثبت نام ها انجام شد و به قول حاج حسین یکتا که قدم گذاشتن در این مناطق به قسمت نیست، دعوت است! در نهایت ۱۹ نفر از دانشجویان دعوت شدند...
نسخه مناسب چاپ

کوله بار: بعد از زیارت قبور مطهر شهدا در حسینیه ی گلزار جمع میشویم، مسول پشتیبانی اردو نکاتی را که در طول اردو باید مورد توجه قرار دهیم را متذکر میشوند و بعد از قرائت زیارت عاشورا حرکت میکنیم به سمت اتوبوسها، بعضی بارشان آنقدر سبک است که انگار از تمام تعلقات دل کنده اند و دست خالی راه افتاده اند،و بعضی اینقدر بارشان سنگین که دوستانشان کمکشان میکنند و اگر کمک نداشته باشند برای استراحت هردوقدم یکبار می ایستند! می خواهیم از آن سالهای غریب عبور کنیم، دیگر نه با خاطرات و خواندن کتاب بلکه با تمام وجود در همان سرزمین قدم می گذاریم و اینبار روایت غربت و شهامت و مجاهدت و غیرت را از زبان زمین ناهموار و خاکی خوزستان می شنویم و همراهش می شویم از سال ۵۹ تا ۶۸...

بعد از صرف نهار و اندکی استراحت در بروجرد راهی اندیمشک پادگان شهید زین الدین، محل اعزام رزمندگان قم می شویم، غروب زیبای پادگان با نسیم دلنوازش با دود و اسفند و لبخند خادمین به استقبالمان می آید و ما زیر لب زمزمه میکنیم: بسم الله الرحمن الرحیم... ای عاشورائیان!خالصانه آمده ایم تا زیارتتان کنیم و با دلهای غبار گرفته و خسته اما امیدوار به نگاه شما، فریاد بزنیم و بگوئیم راه شما، اندیشه ی شما و حماسه ی جاویدان شما در روح و جان و دل ما حک شده است...

روز دوم>>>>

قرار شد بعد از هر نماز صبح و قبل از حرکت در حسینیه زیارت عاشورایی قرائت کنیم و آن را هدیه کنیم به روح پرفتوح امام "رضوان الله علیه" و شهدای عزیز... این زیارت عاشورا به ما گوشزد میکند که عاشورا قرارگاه عشق است و پناهگاه عاشقان، و کیست که از این معبر عبور کند و قرار و پناه نگیرد؟!

"حدیث فتح المبین"

یک لیوان چای از ایستگاه صلواتی میگیریم و به سمت اتوبوس ها حرکت میکنیم،تقریبا ساعت ۸:۳۰... دیگر کسی روایت نمی کند، این تپه ها زبان دارند و خود از حماسه های فرزندان این سرزمین روایت می کنند، نام عملیات:فتح المبین، رمز عملیات: یا فاطمه الزهرا . آهسته و آرام از شیارهای خاکی کوچه مانندی در دل زمین عبور میکنیم،چندنفر که وضو ندارند در یک سنگر وضو میگیرند، آری اینجا باید با وضو باشی...همان جایی که رزمنده ها به کمین بعثی ها خوردند و در همین شیار خیلی از یاران برونسی شهید شدند! شیاری که لاله های سرخش یادگار همان شهداست...

"حدیث فکه" (مشهد شهیدآوینی و قتلگاه شهدا...)

تقریبا ساعت ۱۱:۳۰ به فکه رسیدیم، مسولین تلاش کردند کاروان باهم حرکت کند اما گوئی زائران در فکه سکوت و تنهایی را می طلبند...فقط قرار برگشت اعلام میشود، از هم جدا می شویم و... اینجاست که سردرش نوشته (فخلع نعلیک بالوادی المقدس طوی)

اگر می خواهی صدایی ازین رمل های داغ و بی صدا بشنوی باید پای برهنه قدم برداری ...

او با پروازش سیلی محکمی به گوش خفتگان زد و قهرمان روایتگری دلاوریهای فرزندان زهرا(سلام الله علیها) شد... سلام بر راوی مجنون...سلام بر آوینی... اینجا جز اخلاص وایستادگی ومظلومیت و سکوت هیچ ندارد...هم رنگی را باید در این رمل ها جستجو کرد! راوی می گوید:حماسی ترین پرده ی نمایشی فکه در عین غم انگیزترین آن... آخرین برگ از دست نوشته ی شهید گردان حنظله را میخواند: امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم،آب را جیره بندی کرده ایم،نان را جیره بندی کرده ایم، عطش همه را هلاک کرده است، همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند،دیگر شهدا تشنه نیستند...فدای لب تشنه ات پسرفاطمه(سلام الله علیها) . در این رمل ها به آرامی و سختی قدم میگذاریم فقط صدای دلنشین اذان است که از هر طرف به گوش می رسد،هر کاروانی با روحانی خود در گوشه ای به جماعت می ایستد،امام جماعت احکام سجده بر خاک را بیان میکند و ما به کاروانی کنار قتلگاه۱۲۰ شهید زیر آفتاب سوزان فکه به جماعت می ایستیم... نهارمیهمان حسینیه ی شهدای فکه وبعد حرکت به سمت دهلاویه...

"قتلگاه دهلاویه"

اینجا حماسه های فرمانده ی دلیر، دانشمند غیور و سرباز کوچک امام روح الله روایت می شود... فرمانده ای که دشمن از سایه ی او واهمه دارد، سلام بر جسم غرق در خون چمران...

در حالی روز دوم را به پایان می رسانیم که به سمت اردوگاه شهیدحبیب الهی حرکت میکنیم، درتمام طول مسیر راوی جانباز تمام قد در ابتدای راهروی اتوبوس می ایستد...روایتی از دلاوریهای همرزمان شهیدش... و سکوت میکند...و اشکهای اوست که لبریز می شود و از گوشه چشمش جاری می شود.

روز سوم>>>

"حماسه ی هویزه"

اینجا یعنی ایستادن تا آخرین نفس... یعنی بی کفن با تن پاره و له شده زیر شنی های تانک روزها و ماه ها زیر آفتاب داغ و سوزان جنوب... روایت عاشورا اینجا تجلی پیدا میکند... اینجا یعنی حسینی شدن دانشجویان خط امام...پیشگامان حماسه ی خونین هویزه...

اینجا صدای سید محمدحسین علم الهدی را می شنوی که با قرآن جیبی اش شناسائی شد: ما تمام تلاشمان و ناراحتی هایمان و رنج ها و حتی نوع احساسهایمان این است که بهتر زندگی کنیم ، بجای اندیشیدن به اینکه چگونه باید زندگی کنیم و چرا؟ تلاش برای چه؟ و به اینها توجه نداریم چرا که نتوانستیم خود را از لجن فرهنگ بورژوازی نجات دهیم، از لجن مصرف بدون تولید، از لجن خلاصه شده در مادیات...

"حدیث طلائیه"

سه راهی شهادت که می گویند اینجاست... می گویند طلائیه طلاست... طلای ناب... چندسال پیش پیکر شهید برونسی اینجا تفحص شد و به آغوش خانواده اش بازگشت، چه حسی داشت زینب دخترش که بعد از سالها استخوان دست پدر را روی سر خود می کشید... نمی دانم اینجا آمده یا نه اما اگر بیاید حتما آرام تر می شود، اینجا بیشتر درک میکند ازخودگذشتگی پدرش را،دلیل تنها گذاشتنشان را... کاش ماهم بفهمیم... کاش از میراث شهدا و شهید برونسی آنقدر خوب حفاظت و صیانت کنیم که زینب ها تصور نکنند پدرشان را برای هیچ از دست داده اند، کاش زینب می آمد و میدید خیل جوانان برای هم عهدی با شهدا به اینجا آمده اند تا در دانشگاهایشان سنگرهای انقلاب و شهادت را حفظ کنند... نمی دانم شهید میثمی چه دیده بود که می گفت:" شهدایی که در طلائیه ایستادند اگر در کربلا بودند می ایستادند"

ساعتی گذشته و من و زمینیان روی این خاک مقدس قرآن می خوانیم و نم نم و بی صدا می باریم... "ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون..."

"پاسگاه زید" (شهدای عملیات رمضان)

بعد از نماز راه افتادیم و بعد از صرف نهار در حسینیه ی شهدای گمنام از حسینیه خارج شدیم و از میان مثلث هایی که روزی تله ی دشمن بود عبور کردیم، روی خاکریز نشستیم، آقای سوری که خود در دوران نوجوانی در عملیات رمضان حضور داشته روایت میکند... از نحوه ی ماهی گرفتن از آب و کباب کردن آن وسط هور... از معنویت رزمنده ها و...و خود پای راستش را همینجا تقدیم کرد.. در شب ۲۱ ماه مبارک رمضان در ساعت ۲۱:۳۰ شامگاه ۲۳ تیرماه ۱۳۶۱ با رمز"یا صاحب الزمان ادرکنی" ایران با انجام این عملیات در خاک عراق نشان داد که در تحقق حق خود مصمم است... هرچند تمام قدرتهای بزرگ و کشورهای مرتجع منطقه فشار زایدالوصفی را متوجه ایران ساخته بودند ...

"شلمچه"

اینجا باید کفشهایت را رها کنی و بدون تمام تعلقات قدم برداری ،هرچه به آخر سفر نزدیک تر می شویم تازه می فهمم روز اول چرا بچه ها سبک آمده بودند،بدون تعلقات! مبادا با کفش هایی که از جنس مادیات هستند و رنگ و بوی شهر را میدهند بر خاک شلمچه قدم بگذاری!

وقتی به انتهای این بیابان چشم می دوزی و غروب را تا مرز عراق دنبال می کنی تازه می فهمی که چقدر به کربلای حسین(علیه السلام) نزدیکی... بی اختیار دست بر روی سینه می گذاری و سلام می کنی...صلی الله علیک یا اباعبدالله... اینجا فلسفه ی شهادت را از طریق دل می شود فهمید... هرطرف که نگاه می کنی کاروانی ایستاده و آماده برای برپایی نماز جماعت می شود و چه زیباست نماز جماعت روی خاکهای کربلا... بعد از نماز همه دنبال نور سبزی میروند که گوشه ای کنار مرز سو سو می زند، سخنرانی حاج حسین یکتا... با ازدحامی از جمعیت جوانان و دانشجویان روبرو می شوی که در سکوت به مرز کربلا خیره شده اند...مثل همیشه پدرانه اما محکم می گفت: بچه ها الان که تو دانشگاهیم، وسط معبریم، بچه ها شهدا به ما یاد دادن یه دست بشیم... امشب که تو این زمین مقدسی وجعلنا بخون که شیطون نبیندت... کی میگه مافقط با عراق جنگیدیم؟جنگ جهانی بود! از ۱۸کشور اسیر گرفتیم! من به نامردی اونا کاری ندارم! به غربت و غریبی بچه هایی که اینجا میجنگیدن کار دارم...

کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا... اینجا یک تاریخ با حماسه ای بزرگ رقم خورد... به قول حاج حسین این جنگ یه ادبیاتی توش بود و همون ادبیات ما رو کشونده اینجا...

روز چهارم>>>>

"شهدای والفجر۸"

اولین منطقه ی عملیاتی صبح امروز اروند است ،رودخروشان یا وحشی ...اروند در دل خود دلاوری هایی را دیده است که توان روایت آنرا ندارد... گوشه ای کنار ساحل گلی اش می نشینیم و راوی که خود از رزمندگان این عملیات بوده روایت می کند، از منطقه و چگونگی عملیات و غربت شهدا... برادری که با اشک سر برادر تیرخورده اش را زیر آب می کند تا عملیات لو نرود... و ما چه کرده ایم با دل این برادر؟ با دست آوردهای خون دل خوردن های آنان چه کرده ایم؟!

"نهر خین"

اینجا قطعه ای از بهشت است،مقتل شهدای کربلای۴ ، روی خاکریزی نشستیم که مقتل است و روبروی ما پادگان مرزی عراق،سربازهای آنجا با تعجب به جمعیت زائران زل زده اند! لابد انها هم دوست دارند بفهمند مگر دفاع ما چرا مقدس بوده است؟ و اینجا،محل این عملیات در خاک ایران چرا زیارتگاه شده؟! رازهایی که این سرزمین در دل خود دارد فقط با زائرانش نجوا میکند، جمع راویانی که هم رزم بوده اند جمع است، باید روایتگری کنند درحالیکه در همین مکان از رفقای خود جامانده اند، رفقایی که نشانیشان شهادت است! حاج حسن روایت میکند اما نمی تواند... بغضی که دیگر قابل فروخوردن نیست امانش را میبرد... آنقدر که شانه های مردانه اش را همچون کوهی میلرزاند،توان ایستادن ندارد،دیگر فقط به یاد مظلومیت یارانش ناله میکند... محمد سوری باناله فریاد میزند آره حسن گریه کن حق داری...ضجه بزن حق داری... اینجا محل جاماندن آنها از قافله ی شهداست... اینجا فقط او می فهمد عبور زیر آتش سنگین دشمن از موانع خورشیدی و... یعنی چه!!!

"معراج شهدا" (ایستگاه آخر)

آرامشی خاص همراه با اضطراب وجودت را فرامی گیرد...آرامش از اینکه گمنام هایی آمده اند تا شهر دوباره جان تازه بگیرد... و اضطراب از اینکه اگر شهدا سوالی از ما بکنند چه جوابی داریم؟ اگر بپرسند بعد از ما چه کرده اید؟؟چه بگوئیم؟ وارد حسینیه می شویم آرام قدم برمیدارم، نمی خواهم جلوتر بروم... اما چه کنم که تنها کنار شهدا بودنمان است که زنده مان می کند و روح و جانمان را جلا می دهد، فرصت را باید غنیمت شمرد، در شلوغی شهر و زندگی روزمره تشنه ی یک نگاه شهدا هستیم، دلم حضور شهدا را میخواهد...تنها حالمان روضه است و نوای دل ناله...اینجا چقدر صدای یا زهرای شهدا به گوش می رسد... شهدا روضه ی مادر پهلو شکسته را برایمان می خوانند...

افسوس که در اینجا فرصت کمی داشتیم...باید وداع کرد...با بدنهایی که روزی خواهند آمد در شهرهایمان... باید برویم و به شهرنشینان خبر دهیم پهلوانان در راهند... شهر را آذین بندی کنید...

صبح روز بعد... حرکت به سوی شهر مقدس قم...

نوشته از مریم روشن پور

  
 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.